تبليغاتX
تلنگر


تلنگر

الهی! اگر از من پرسیدند کیسی چه بگویم؟؟؟

سلام اي کهنه عشق من ، که ياد تو چه پابرجاست
سلام بر روي ماه تو ، عزيز دل سلام از ماست

تو يک روياي کوتاهي ، دعاي هرسحرگاهي
شدم خام عشقت چون ، مرا اينگونه مي خواهي
من آن خاموش خاموشم ، که با شادي نمي جوشم
ندارم هيچ گناهي جز ، که از تو چشم نمي پوشم
تو غم در شکل آوازي ، شکوهه اوج پروازي
نداري هيچ گناهي جز، که بر من دل نمي بازي
مرا ديوانه مي خواهي ، زخود بيگانه مي خواهي
مرا دلباخته چون مجنون ، زمن افسانه مي خواهي
شدم بيگانه با هستي ، زخود بي خودتر از مستي
نگاهم کن ، نگاهم کن ، شدم هر آنچه مي خواستي

بکُش دل را ، شهامت کن ، مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نماي خلق ، مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور ، نيابي از من عاشق تر
نمي ترسم من از اقرار ، گذشت آب از سرم ديگر

برگرفته از سایت شعر سبز

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:45 توسط شهره| |

دلبرا در خم ابروی تو حیران ماندم
وز پی لعل لبت بی سرو سامان ماندم

نرگس مست تو را دیدم و سرمست شدم
همچو مجنون ز همه خلق گریزان ماندم

گر چه از دفتر عمرم دو زمستان نگذشت
عمری اندر طلب عشق تو نالان ماندم

بهر نوشیدن یک جرعه ز پیمانه تو
روز و شب در جدل مردم نادان ماندم

من به حرمانم و از مجلس پاکان بیرون
از سر لطف تو در صحبت خاصان ماندم

گفتمت رخ بنما گفتی برون شو از خویش
مات در پیچ و خم این خط قرآن ماندم

قصه عشق چه سهل است به گفتارِ زبان
پشت دروازه این صحبت آسان ماندم

مکن ای دوست ، مکن با منِ دلخسته چنین
زیر بار غم عشق ای مه جانان ، ماندم

شرح دیوانگی از عشق ، فراوان گفتم
لافِ بیهوده زدم باز پیشان ماندم

شعر : سعيد ملت دوست (پریشان)                     برگرفته از سایت شعر سبز

نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 14:12 توسط شهره| |

بهشت وعده ی پوچی تا جهنم است
اگر چه سیب نباشد، هنوز آدم هست


به آیه آیه قرآن مرا مجاب مکن
که در صراحت تو نکته های مبهم است


چرا قبول کنم ماجرای یوسف را

که شعله شعله عصیان درون من هم هست


مسیح نطفه ی سربسته ای ز خون خداست
مگر نه عشق و هوس در خدا و مریم هست


به تکه ای ز بهشت مرا فریب مده
بهشت وعده ی پوچی است تا جهنم است...

 

شعر از کبری موسوی/برگرفته از سایت شعر سبز

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 7:54 توسط شهره| |

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پرواز خواهيم داد

و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت؛

    روزي كه كمترين سرود بوسه است

    و هر انسان براي هر انسان برادري‌ست.

        روزي كه ديگر درهاي خانه‌شان را نمي‌بندند

        قفل افسانه‌ايست؛

       و قلب براي زندگي بس است...

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو بخاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي...

    روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي‌ست

   تا من بخاطر آخرين شعر رنج قافيه نبرم...

روزي كه هر لب ترانه‌ايست

تا كمترين سرود، بوسه باشد...

         روزي كه تو بيايي،          براي هميشه بيايي

         و مهرباني با زيبايي يكسان شود...

روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم...

                     و من آن روز را انتظار مي‌كشم...

حتي    روزي كه    ديگر نباشم....

 

برگرفته از سایت "شعر سبز"

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 11:34 توسط شهره| |

فلک کور است

   دلم رنجور و بیمار است


   قدم لرزان به سوی کوچه می آیم

   دو دستم را به هم با حرص می سایم

   خدایا ترس من از چیست؟

   عروس جشن امشب کیست؟

   ولی ناگه صدای نعره ام در ساز می میرد و داماد شاد و سرخوش از نگارم بوسه می گیرد

   صدای شیخ می آید : عروس خانم وکیلم من؟

   جوابم ده وکیلم من؟ صدای آشنایی بعله می گوید...

   و مردم یکصدا با هم مبارکباد می گویند   خداوندا صدا از اوست...

   صدای آشنا از اوست...

   فلک کور است

   شما هرگز نمی دانید

   عروسی را به سوی حجله می رانید که تا دیروز نگارم بود

   چه می دانید همین امروز کنارم بود  من امشب از همه بیزار بیزارم

   من امشب از خودم، از تو، از این دنیا که هیچش اعتباری نیست بیزارم

   رفیقان باده باز آرید مرا تنهای تنها به حال خویش بگذارید

   نمی دانم چرا جغدان به روی بام من امشب نمی خوانند دگر شومی تر از امشب چه می خواهند؟

   نمی دانم چرا این آسمان امشب نمی بارد. نمی دانم

                                                                   نمی دانم

                                                                             نمی دانم...
برگرفته از سایت "تنهاترین تنها منم"
نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 11:15 توسط شهره| |

زندگي چيز ديگري شده است، تا به نامت رسيده‌ايم حسين!
عشق سوغات كربلاست، اگر مزه‌اش را چشيده‌ايم حسين!

هر دلي را به دلبري دادند، هر سري را به سروري دادند
ما كه هر وقت گفته‌ايم خدا، از خدايت شنيده‌ايم: حسين

از خدايت شنيده‌ايم كه ‌گفت: نقش‌ها ما كشيده‌ايم اما
«اَحسنُ الخالِقين» از آن روييم كه تو را آفريده‌ايم حسين!

اين علم‌ها و اين علامت‌ها اينچنين بي دليل خم نشدند
همه‌ي ما شريك غم‌هاي خواهري قد خميده‌ايم حسين!

زينت شانه‌هاي پيغمبر! تا شنيديم ساعت آخر:
دل چگونه بريدي از اكبر، دل از عالم بريده‌ايم حسين!

تن بي دست مانده‌ي سقا ديده‌اي، واي از دلت آقا !
در عوض ما كنار هر آبي عكس دستي كشيده‌ايم حسين!

بين شرم نگاه عباس و آن دل نازك شما چه گذشت؟
از حرم تا حرم نفهميديم ما كه هر چه دويده‌ايم حسين!

روضه‌هاي مدينه مي‌خوانيم اول كربلا و مي‌دانيم
از دعاهاي مادرت بوده كه به اينجا رسيده‌ايم حسين!

شاعري با نگاه پاييزي به دو چشم بهاري‌ام خنديد
چه بگويم كه اشك ما از چيست؟ چه بگويم چه ديده‌ايم حسين!

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 8:19 توسط شهره| |

عکس محرم عکسهای محرم عکس با موضوع محرم

شما محرم را چگونه وصف می کنید؟

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 13:44 توسط شهره| |

من آدم عشقم، نفسم عشق، سرم عشق

با تو بپرم چندی اگر، بال و پرم! عشق!

من آمده‌ام طی کنم این چند نفس را

در راه هواخواهی تو، راهبرم! عشق!

تا چله‌نشینی به سکوتم بکشد؛ اشک

تا پیلۀ تنهایی خود را بدرم؛ عشق

من "مادۀ آمادۀ" او بودم و اکنون

آبستن شعر ترم از جفت نرم؛ عشق

اشک آمد و شد آینه بی‌گرد کدورت

می‌بینم از این چشم فقط دور و برم عشق

مرداب بماند، که من از قطره به دریا،

با توست اگر، می‌گذرم، می‌گذرم عشق!

دوران تو سر شد؟ بشود، من که نمردم

یک عمر فریبایم و نام دگرم عشق

   درست در لحظه‌های بازگشت به اصل است که اصل به تو رو می‌کند.

شعر از فریبا یوسفی ـ برگرفته از سایت "حالاتو"

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 9:3 توسط شهره| |

هرچند كه يك‌روز خوش از عمر نديديم

هر روز دگر حسرت آن روز كشيديم

 تنها نه ز سستي هنري سرنزد از ما

در بي‌هنري نيز به جايي نرسيديم

آزادي ما دام گرفتاري ما بود

از بهر فقس بود گر از بند پريديم

پيري به رخ ما خط از آن روي كشيده‌ست

تا خواني از اين خط كه ز دنيا چه كشيديم

صبح دگري خواست شب نيستي ما

دردا كه پس از مرگ هم آرام نديديم

تنها نه بريديم از دوستي خلق

كز دوستي خويش هم اميد بريديم

برگرفته از شعر سایت سبز

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 10:25 توسط شهره| |

به درگاهی پناه آورده‌ام كز در نمی‌راند

كه هركس را كه درمانده‌ست سوی خویش می‌خواند

امید اولی كه هر زمان او را رها كردم،

امید آخرم شد نام او را تا صدا كردم

خداوندا، خداوندا قرارم باش و یارم باش

جهان تاریكی محض است، می‌ترسم، كنارم باش

اگر گم كرده‌ام در این همه بی‌راهه راهم را

تویی كه می‌بری سوی سپیدی‌ها نگاهم را

صدایم می‌كنی وقتی صدایم غیرِ آهی نیست

خطابخشی، به اشك و توبه می‌بخشی گناهم را

خداوندا، خداوندا قرارم باش و یارم باش

جهان تاریكی محض است، می‌ترسم كنارم باش

 برگرفته از سایت حالاتو              

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 8:37 توسط شهره| |

تمام خنده هایم را نذر کردم تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا عطر دستهایت دلتنگی ام را به باد می سپارد...
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 9:48 توسط شهره| |

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد


  نمی خواهم بدانم


                 کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت


    ولی آنقدر مشتاقم


                    که از خاک گلویم سوتکی سازد


    گلویم سوتکی باشد


                     به دست کودکی گستاخ و بازیگوش


و او یکریز و پی در پی


دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد


و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد


       بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را . . .



شریعتی


نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 9:43 توسط شهره| |

اهل اینجا نیستم !
روزگارم ابری است.
تکه نانی نایاب،
خرده هوشی مشقی،
سر سوزن ذوقی.
مادری دارم من، که فقط مادرم است!
دوستانی که پر از تزویرند.
و خدایی که عجب نزدیک است!
پشت آن پستوها، زیر آن بته نحس.
توی آبادی دور،
روی قانون هوس.

من مسلمانم.
قبله ام تکراری است.
جانمازم مرداب، مهرم تاریکی.
سقف سجاده‌ی من.
من وضو با خم ابروی اتاقم دارم.
در نمازم جریان دارد خواب، جریان دارد رنگ.
پستی از پشت نمازم پیداست:

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 10:35 توسط شهره| |

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را

که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم

آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی

که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،

من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟..

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید

عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی

بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 10:29 توسط شهره| |

یاد دارم یک غروب سرد سرد
می گذشت از توی کوچه دوره گرد.

«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم»

اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شکست.

«اول سال است؛ .....


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 11:38 توسط شهره| |

حال همه‌ی ما خوب است ،ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور، که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود،طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم، که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا يادم نرفته است بنويسم ،حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است !
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا ،شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد ،فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه ،يک فوج کبوتر سپيد از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کَسان من می‌دهد .

يادت می‌آيد رفته بودی، خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان!نامه‌ام بايد کوتاه باشد،ساده باشد،بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 12:22 توسط شهره| |

بيا با هم بخوانيم

        شكوه لحظه‌ها را

                بيا با هم ببينيم

                        سكوت ياسها را

بيا باهم بخنديم

    وفاي بي‌وفا را

            بيا با هم بگرييم

                    شكست لاله‌ها را


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 12:8 توسط شهره| |

باز اين دل سرگشته من
        ياد آن قصه شيرين افتاد:
 

بيستون بود و تمناي دو دوست.
        آزمون بود و تماشاي دو عشق.
 

در زماني که چو کبک ،
        خنده مي‌زد "شيرين"
                    تيشه مي‌زد "فرهاد"!


نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس...
                    نه توان کرد ز بي‌دردي "شيرين" فرياد


 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 11:49 توسط شهره| |

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيد با حسرت جدا كردم

 

و تو در پاسخ آبي‌ترين موج تمناي دلم گفتي:

     "دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي..."

     "ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشمان..."

     "تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم"

همين بود آخرين حرفت

 و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

نميدانم چرا رفتي ؟   نميدانم چرا؟    شايد خطا كردم

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نميدانم كجا؟   تا كي؟   براي چه؟

ولي رفتي.....

                و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي‌باريد

 برگرفته از سایت شعر سبز

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 9:5 توسط شهره| |

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو مي‌انديشم

    به تو آري به تو، يعني به همان منظره دور

    به همان سبز صميمي، به همان باغ بلور

        به همان سايه، همان تصويري

        که سراغش ز غزلهاي خودم مي‌گيري

                به همان زل زدن از فاصله دور به هم

                يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسّم... به تکلم... به دلارايي تو

به خموشي... به تماشا... به شکيبايي تو

                به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

                به قدمهاي تو در برکه غمگين سکوت


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 10:2 توسط شهره| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

 نرخ ارز - قیمت خودرو - قالب وبلاگ